
مهدی سرش را پایین میxad اندازد و یک جفت کفش کهنه را میxadگیرد سمت همسرِ برادرش و میxad گوید :
همسر حاجxad محمد – برادر مهدی- که هنوز حیران گفتهxad های مهدی است ، کفشxad ها را میxadگیرد و مهدی اینچنین ادامه می xadدهد:
« من هم شهید میxad شوم. بعد از شهادتم ، کسی درب منزل را میxad زند و از شما میxad خواهد که کفشxad های مخملی را به او بدهید. کاری نداشته باشید که او کیست، فقط وقتی نشانی کفش xadها را داد ، بدون هیچ پرسشی کفش ها را به او بدهید»
برچسب:
نویسنده: هلیا کریمیان